می شود در وسمه ابروی بتان خونخوارتر
درنیام این تیغ خونریزست بی زنهارتر
۱دور عیش مرکز از پرگار میگردد تمام
شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر
۲باده ممزوج را زور شراب صرف نیست
چشم مست یار از می می شود هشیارتر
۳می شود رسوا ز دیدنهای پنهان رازعشق
روی این آیینه است ازپشت خود ستارتر
۴چرب نرمیهای ظاهر نیست بی مکر و فریب
پرده دام است هر خاکی که شد هموارتر
۵سیل راسنگ فسان گرددزمین سنگلاخ
خواب سنگین عمر را سازد سبکرفتارتر
۶خط آزادی است سرو و بید رابی حاصلی
سنگ افزون می خورد نخلی که شدپر بارتر
۷رغبت می در بهار افزون شود مخمور را
چشم خوبان می شود در وقت خط خونخوارتر
۸شیوه های حسن راخط پرده نسیان شود
صفحه عارض بود در سادگی پرکارتر
۹دشمن نقش است لوح ساده دیوانگان
ورنه مجنون است از فرهاد شیرین کارتر
۱۰مار گردد اژدها از امتداد روزگار
گشت درایام پیری نفس بدکردارتر
۱۱غم دراین محنت سراباشد به قدر غمگسار
ازغم آزادست هرکس هست بی غمخوارتر
۱۲شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد
کوه را از کبک می سازد سبکرفتارتر
۱۳سبزه خط بال و پر گردید سودای مرا
در بهاران می شود دیوانگی سرشارتر
۱۴از زمین نرم، صائب گرد برمی آورند
می کشد آزار افزون هر که بی آزارتر
۱۵