دل به آن زلف چلیپا می کشد بی اختیار
رشته مجنون به سودامی کشد بی اختیار
۱آب چون شد دل، غم دوری خیال باطل است
مهر شبنم را به بالامی کشد بی اختیار
۲اختیاری نیست درکوی مغان افتادگی
زور می دامان دلها می کشد بی اختیار
۳برنمی دارد ز روزن مرغ زیرک چشم خود
دل به آن خورشید سیما می کشد بی اختیار
۴خود نمایی لازم افتاده است حسن شوخ را
باده از خم سر به مینا می کشد بی اختیار
۵لیلی از تمکین عبث بر خود بساطی چیده است
شوق محمل رابه صحرا می کشد بی اختیار
۶آه عاشق درزمان خط دو بالا می شود
دربهاران سرو بالا میکشد بی اختیار
۷در ته دیوار، کاه از کهرباداردخبر
عشق دلها رابه دلها می کشد بی اختیار
۸چشم برمنزل بود از راه صائب شوق را
دوربین را دل به عقبی می کشد بی اختیار
۹