حسن را در کار نبود باده ناب دگر
چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر
۱هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم
نیست ممکن سر فرود آرد به محراب دگر
۲صبح آگاهی شود گفتم مرا موی سفید
چشم بی شرم مرا شد پرده خواب دگر
۳از کهنسالی امید سیر چشمی داشتم
قامت خم شد ز حرص طعمه قلا ب دگر
۴این زمین شور از خود آب بر می آورد
نیست حاجت خانه ما را به سیلاب دگر
۵گرچه در ظاهر ز دنیا چشم خود پوشیده ام
می تراود هر نفس زین زخم خوناب دگر
۶گفتم از دنیا بشویم دست چون دل خون شود
این شفق شد از هواجویی می ناب دگر
۷از مروت نیست ای ابر بهار استادگی
مزرع ما خوشه می بندد به یک آب دگر
۸در حریم سینه ما فرش باشد آه سرد
نیست حاجت کلبه مارا به مهتاب دگر
۹گرچه در حاجت روایی کعبه طاق افتاده است
دردمندان رادل چاک است محراب دگر
۱۰آه کز سرگشتگی آب روان عمر را
هست چون زنجیر از هر حلقه گرداب دگر
۱۱از نصیحت گوهری هر کس به گوش من کشید
صائب از بهر گرانی گشت سیماب دگر
۱۲