کار دنیا کن و اندیشه عقبی مگذار
تابه عقبی نرسی دامن دنیا مگذار
۱خود حسابی خط پاکی است ز دیوان حساب
آنچه امروز توان کرد به فردا مگذار
۲سر در این بادیه چون ریگ روان ریخته است
بی تائمل به بیابان جنون پا مگذار
۳می کنی گوشه نشینان جهان را بدنام
اثر از نام در این نشأه چو عنقا مگذار
۴گوهر از بحر نیاید به رعونت بیرون
تاز سر پا نکنی روی به دریا مگذار
۵بهترین پند بزرگان طریقت این است
که ز کف دامن دریوزه دلها مگذار
۶سنگ راه تو شود بار به هر دل که نهی
تابه منزل برسی بار به دلها مگذار
۷دیده شیر بود لاله صحرای جنون
پای گستاخ به این دامن صحرا مگذار
۸نگه تندگران است به روشن گهران
بار سوزن به دل نازک عیسی مگذار
۹سیل را مانع رفتار نمی گردد موج
من سودازده را سلسله بر پا مگذار
۱۰می شود شهپرتوفیق ،سبکباری خلق
بار مردم بکش و بار به دلها مگذار
۱۱گوشه ای گیر در ایام کهنسالی ها
خرمنت پاک چو گردید به صحرا مگذار
۱۲گر سر صحبت آن لیلی عالم داری
پای بیرون ز سیه خانه سودا مگذار
۱۳حسن ازآینه تار گریزد صائب
دل غفلت زده را پیش دلارا مگذار
۱۴