نالهای از ته دل کرد سپند آخر کار
سوخت خود را و برون خوست ز بند آخر کار
۱از دل سوخته نومید نمیباید شد
میشود خال رخ شعله سپند آخر کار
۲عرق سعی محال است که گوهر نشود
میرسد ذره به خورشید بلند آخر کار
۳هرکه از پوست در آغاز نیامد بیرون
همچو بادام نپیوست به قند آخر کار
۴جان محال است که در جسم بماند جاوید
میرهد یوسف بیجرم ز بند آخر کار
۵سخن حق چه خیال است افتد بر خاک؟
میشود رتبه منصور بلند آخر کار
۶که دعا کرد ندانم ز جگرسوختگان ؟
که شود روزی مور آن لب قند آخر کار
۷چون کمان گرچه به خود خلق کنندت نزدیک
همچو تیر از بر خود دور کنند آخر کار
۸دلگشای است نسیم سحری، میترسم
که شود غنچه من بیهدهخند آخر کار
۹همت آن نیست که آتش نزند در عالم
میجهد برقی ازین ابر بلند آخر کار
۱۰کاش در زندگی از خاک مرا برمیداشت
آن که بر تربت من سایه فکند آخر کار
۱۱زینهار ای نی بیمغز سر از بند مپیچ
که شود تنگ شکر هر سر بند آخر کار
۱۲مشت خاک من سودازده را صائب چرخ
از چه برداشت نخست از چه فکند آخر کار
۱۳