نفس هرزه مرس رابه کشیدن مگذار
سرکش افتاد چو توسن به دویدن مگذار
۱چون نگه درنظروحشی آهو چشمان
رام مردم شو و از دست رمیدن مگذار
۲ماه کنعان نه عزیزی است که از دست دهند
دامن صحبتش از دست بریدن مگذار
۳وعده توبه ز اهمال به پیری مفکن
پنبه درگوش به انداز شنیدن مگذار
۴درجوانی سبک ازخواب گران کن خود را
تن به این بار گران وقت خمیدن مگذار
۵گوشه گیری پی تسخیر دل خلق مکن
دام درخاک به انداز کشیدن مگذار
۶دردازان بیشتر افتاده که تقریر کنند
خبرخسته مارابه شنیدن مگذار
۷برشریف است گران، منت احسان خسیس
کاه بردیده به هنگام پریدن مگذار
۸شیراگر دایه قسمت ز تو امساک کند
تو چو طفلان، سرانگشت مکیدن مگذار
۹در دهنها ز رسیدن ثمر خام افتد
گرنه ای خام، تن خود به رسیدن مگذار
۱۰بی تأمل سخن خود مده از دل به زبان
غنچه تا گل نشود دست به چیدن مگذار
۱۱این می لعل، زیاد از دهن تیغ تو نیست
خون ما بیگنهان را به چکیدن مگذار
۱۲صائب این آن غزل شاه مطیعاست که گفت
سجده وقت جوانی به خمیدن مگذار
۱۳