از بوسه ظلم بر رخ جانان روا مدار
سیلی به روی یوسف کنعان روا مدار
۱جان چیست تا نثار کنی در طریق عشق ؟
این گرد را به دامن جانان روا مدار
۲در بارگاه عشق مبر زهد خشک را
پای ملخ به بزم سلیمان روا مدار
۳دستی که دامن تو گرفته است بارها
زین بیشتر به چاک گریبان روا مدار
۴چشم مرا که ره به شبستان زلف داشت
در پیچ و تاب خواب پریشان روا مدار
۵در قتل من لبان می آلود خویش را
زین بیش در شکنجه دندان روا مدار
۶احرام طوف دامن پاک تو بسته است
خون مرابه خار مغیلان روا مدار
۷ای عشق، بی گناه چو یوسف دل مرا
گاهی به چاه و گاه به زندان روا مدار
۸بگشای چشم من چو فکندی سرم به تیغ
زین بیش ظلم برمن حیران روا مدار
۹واکن گره ز غنچه دل از نسیم لطف
این عقده را به ناخن و دندان روا مدار
۱۰بر عاجزان ستم نه طریق مروت است
بر دوش درد، منت درمان روا مدار
۱۱در بزم باده راه مده هوشیار را
این خار خشک را به گلستان روا مدار
۱۲از شور عشق، داغ مرا تازه روی کن
دلجویی مرا به نمکدان روا مدار
۱۳عیش جهان ز گریه من تلخ می شود
این شمع را به هیچ شبستان روا مدار
۱۴صائب ز قید عقل دل خویش را برآر
این طفل شوخ را به دبستان روا مدار
۱۵