درد پیری را جوانی می کند درمان و بس
آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس
۱در بیابان طلب چون گردباد از ضعف تن
گرد می خیزد زمن تا راست می سازم نفس
۲از فغان و ناله خود دربیابان طلب
حاصلی غیر از غبار دل ندارم چون جرس
۳عندلیب دوربینی کز خزان داردخبر
دربهاران بر نمی آرد سر از کنج قفس
۴حرص رابسیاری نعمت نسازد سیر چشم
می زند درشکرستان دست خود بر سر مگس
۵دل چو روشن شد کند کوتاه دست نفس را
پرتو مهتاب با دزدان کند کار عسس
۶تازه رو را درنظرها اعتبار دیگرست
صرف می گردد به عزت میوه های پیشرس
۷حرص از آب و علف سیری نمی داند که چیست
اشتهای شعله را هرگز نسوزد خارو خس
۸نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند
این سگ دیوانه راکوتاه کن صائب مرس
۹