پیش میخواران سبک چون پنبه مینا مباش
از سبکساری چو کف سیلی خور دریا مباش
۱دختر زرکیست تا مردان زبون او شوند؟
بیش ازین مغلوب این معشوقه رسوا مباش
۲از محیط می برون آور گلیم خویش را
بیش ازین چون موج بی لنگر درین دریا مباش
۳طاق نسیان انتظار شیشه می می کشد
بیش ازین شیدایی این شوخی نارعنا مباش
۴از رگ گردن سر مینا به خون غلطیده است
چون قدح سربر خط تسلیم نه، مینا مباش
۵خون دل از انتظارت خون خود را می خورد
بیش ازین آلوده کیفیت صهبا مباش
۶مغز گفتارست خاموشی، ازان روبی صداست
نیستی طبل تهی، آبستن غوغا مباش
۷دیده روشندلان از انتظارت شد سفید
چون شرر زین بیشتر در سینه خارا مباش
۸تا نظر گردانده ای، گلها ورق گردانده اند
زینهار ایمن ز نیرنگ چمن پیرا مباش
۹دیده از روی عرقناک سمن رویان بپوش
بیش ازین در رهگذار سیل بی پروا مباش
۱۰فیض خورشید بلند اختر به عریانان رسد
در حجاب رخت صوف و جامه دیبا مباش
۱۱حاصل بیهوده گردیها غبار خاطرست
از تردد گردباد دامن صحرا مباش
۱۲خاک از همراهی سیلاب شد دریا نشین
در دل این خاکدان بی چشم خونپالا مباش
۱۳سایبانی بهر خورشید قیامت فکر من
غافل از بی سایگان درموسم گرما مباش
۱۴باده صافی به مغز هوشمندان می دود
در خرابات مغان درد ته مینا مباش
۱۵فکر امروز ترا نوعی که باید کرده اند
ای ستمگر غافل از اندیشه فردا مباش
۱۶نیستی مرد مصاف تیرباران سؤال
تابه نادانی توان گشتن علم، دانا مباش
۱۷تقویت کن چون حکیمان عقل دور اندیش را
دشمن هوش و خرد چون نشأه صهبا مباش
۱۸همدمی چون ذکر حق درپرده دل حاضرست
خلوتی چون رو دهد از مردمان، تنها مباش
۱۹گوشه عزلت ترا با شمع می جوید ز خلق
بیش ازین صائب درین هنگامه غوغا مباش
۲۰