می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش
از خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش
۱دعوی خون را همین جا بانگاهی صلح کن
روز محشر درکمین دامن قاتل مباش
۲در میان شبنم ما و فروغ آفتاب
ای سحاب بی مروت بیش ازین حایل مباش
۳سبحه تزویر را در گردن زاهد فکن
روزو شب محشور با صد عقده مشکل مباش
۴می دهد خارو خس اندیشه را حیرت به آب
محو حق شو، پیرو اندیشه باطل مباش
۵رو نمی بیند خدنگ مو شکاف انتقام
گر شکست خود نخواهی در شکست دل مباش
۶گوشه ای گیر از محیط بیکنار آرزو
بیش ازین خاشاک این دریای بی ساحل مباش
۷داغ محرومی منه برجبهه اهل سؤال
نور استحقاق گو درجبهه سایل مباش
۸ریزش خود راچو ابر نوبهاران عام کن
چون توداری قابلیت گو طرف قابل مباش
۹هر چه از خرمن نصیب مور شد آن رزق توست
گرنه از بی حاصلانی درغم حاصل مباش
۱۰طی عرض راه، طول راه را سازد زیاد
در ره حق همچو مستان هر طرف مایل مباش
۱۱صائب اوراق هوس رادر گذار باد ریز
بیش ازین شیرازه این دفتر باطل مباش
۱۲