از خدنگ آه پیران ای جوان غافل مباش
چون دم شمشیر از پشت کمان غافل مباش
۱از فریب صبح دولت ای جوان غافل مباش
خنده شیرست لطف آسمان، غافل مباش
۲می کند بند گران سیلاب رادیوانه تر
از دل پرشکوه این بی زبان غافل مباش
۳از خرام توست آب روشن این لاله زار
از شهیدان خود ای سرو روان غافل مباش
۴می خورد گوهر به چشم تنگ آخر رشته را
از دل بیتاب ای نازک میان غافل مباش
۵وقت بی برگی کرم با بینوایان خوشنماست
در خزان از بلبلان ای باغبان غافل مباش
۶حلقه گرداب، کشتی را کند سرگشته تر
چون بگردد بر مرادت آسمان غافل مباش
۷یاد یوسف ساکن بیت الحزن ر ازنده داشت
در قفس صائب ز فکر بوستان غافل مباش
۸