روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش
عیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش
۱از لباس تن مجرد کن روان پاک را
یوسف سیمین تنی، درقید پیراهن مباش
۲سرمه کن از برق بینش پرده های خواب را
بیش ازین در زیر ابر ای دیده روشن مباش
۳ازسنان آه، بام چرخ راسوراخ کن
بیگنه چندین درین زندان بی روزن مباش
۴می توان دل را به همت بر فراز عرش برد
رستمی داری، اسیر چاه چون بیژن مباش
۵شد سفید از انتظارت چشم خلد از جوی شیر
همچو بلبل محو آب ورنگ این گلشن مباش
۶چون سلیمان خاتم فرمان برآر ازدست دیو
قهرمان عالمی، فرمان پذیر تن مباش
۷درزمین چهره خود دانه اشکی بکار
در غم آب و زمین و دانه و خرمن مباش
۸چون ز زنگار خودی آیینه راپرداختی
همچو خاکستر مقیم گوشه گلخن مباش
۹بادرشت و نرم یکسان چون ترازو کن سلوک
درمقام عیبجویی چشم پرویزن مباش
۱۰می توان دیدن به چشم عیبجویان عیب خویش
تا میسر می شود زنهار بی دشمن مباش
۱۱این جواب آن که می گوید حکیم غزنوی
ای سنایی خواجه جانی غلام تن مباش
۱۲