از هوسناکی گران برخاطر دوران مباش
از فضولی بارصاحبخانه چون مهمان مباش
۱تا درایام خزان برگ و نوایی با شدت
در بهاران غافل ازاحوال بی برگان مباش
۲خجلت روی زمین ازتشنه جانان می کشی
در ریاض آفرینش ابر بی باران مباش
۳آیه نومیدی سایل مشو از چوب منع
مانع آمد شد محتاج چون دربان مباش
۴سیم وزر را نیست چون سیماب دریک جا قرار
چون صدف در فکر جمع گوهر غلطان مباش
۵می توان تااز قناعت سنگ بستن برشکم
روز و شب چون آسیا درفکر آب ونان مباش
۶از تمامی ماه رادیدی که چون باریک شد؟
بر کمال خویشتن ازسادگی نازان مباش
۷نعمت الوان ثمر غمهای گوناگون دهد
خون دل خور درتلاش نعمت الوان مباش
۸برنمی آری اگر دست حمایت ز آستین
از هواجویی به شمع زندگی دامان مباش
۹نیست چون از روشنی جز اشک و آهی حاصلت
همچو شمع صبحدم برزندگی لرزان مباش
۱۰چرخ نیلی حلقه ماتم بودبر غافلان
تا درین ماتم سرایی یک نفس خندان مباش
۱۱از وصال سست پیوندان بریدن نعمتی است
دلگران درپیری از افتادن دندان مباش
۱۲عدل بخشد پادشاهان راحیات جاودان
چون سکندر درتلاش چشمه حیوان مباش
۱۳نیل چشم زخم می باید کمال حسن را
دلگران ای ماه مصر از سیلی اخوان مباش
۱۴باش صائب در تلاش شاهدان معنوی
نیستی آیینه، درهر صورتی حیران مباش
۱۵