چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش
تخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش
۱دیده بد می کشد رنگین لباسان رابه خون
شمع مارا جامه فانوس گو رنگین مباش
۲افسر زرین سر خورشید رادر کارنیست
داغدار عشق راگو شمع بربالین مباش
۳تخم قابل در زمین پاک گوهر می شود
وقت صبح صافدل بی گریه خونین مباش
۴برگریزان کرم رانوبهاران درقفاست
تاگلی در باغ داری مانع گلچین مباش
۵پرده بینش نگردد موشکافان رالباس
همچو شیادان نهان در خرقه پشمین مباش
۶از گرانقدری است هر مطلب که دیر آید به دست
از تهی بر گشتن دست دعا غمگین مباش
۷نیست در بند زر و آهن تفاوت ،زینهار
تامیسر می شود در قید مهر و کین مباش
۸گر طمع داری که صائب ازخدابینان شوی
خودپسند و خود نما و خود سرو خودبین مباش
۹