عاشقان را مغز در سر گر نباشد گو مباش
کف اگر در بحر پرگوهر نباشد گو مباش
۱داغ در دل هست، اگر بر سر نباشد گو مباش
حلقه بیرون در گر زر نباشد گو مباش
۲سیل واصل شد به دریا بیدلیل و رهنما
عزم صادق را اگر رهبر نباشد گو مباش
۳میشود نقش مراد از سادهلوحی جلوهگر
بر رخ آیینه گر جوهر نباشد گو مباش
۴میتوان کردن به روی گرم تسخیر جهان
گر ز انجم مهر را لشکر نباشد گو مباش
۵سخترویی میهمان را رویگردان میکند
خانه آیینه را گر در نباشد گو مباش
۶ناله نی راست صد تنگ شکر در آستین
بندبندش گر پر از شکر نباشد گو مباش
۷نیست جای پرفشانی تنگنای آسمان
گر مرا سامان بال و پر نباشد گو مباش
۸نامش از آیینه دارد عمر جاویدان اگر
آب حیوان رزق اسکندر نباشد گو مباش
۹نیست لنگر گیر دریای پرآشوب جهان
کشتی ما را اگر لنگر نباشد گو مباش
۱۰انفعال روسیاهی آب میسازد مرا
آب در صحرای محشر گر نباشد گو مباش
۱۱بس بود خاکی که بر سر کردهام در زندگی
بر سر خاکم عمارت گر نباشد گو مباش
۱۲دل ز شکر میبرد صائب ز شیرینی سخن
طوطی ما را اگر شکر نباشد گو مباش
۱۳