هست چون دلبر به جا، دل گر نباشد گو مباش
مدعا لیلی است محمل گر نباشد گو مباش
۱میشناسد ذره خورشید جهانافروز را
حقشناسان را دلایل گر نباشد گو مباش
۲مدعا از انجمن پروانه را جز شمع نیست
شمع چون بر جاست محفل گر نباشد گو مباش
۳نارسایی در کمند جذبه معشوق نیست
گردن ما را سلاسل گر نباشد گو مباش
۴نیست جان بیقراران را به تن دلبستگی
پیش پای موج، ساحل گر نباشد گو مباش
۵تا هدف جایی نمیاستد خدنگ گرمرو
در میان راه، منزل گر نباشد گو مباش
۶کشتی دریای بیساحل نمیدارد خطر
اهل دل را خانه گل گر نباشد گو مباش
۷تشنه بحر فنا را مد احسان است زخم
رحم در شمشیر قاتل گر نباشد گو مباش
۸مور از درد طلب آورد بال و پر برون
جانب ما یار مایل گر نباشد گو مباش
۹میرسد احسان به هرکس قابل احسان شود
تنگدستان را وسایل گر نباشد گو مباش
۱۰دل چو شد بیعشق، لرزیدن بر او بیحاصل است
در بغل این فرد باطل گر نباشد گو مباش
۱۱صدهزاران پرده شرم عشق سامان میدهد
بر رخ دلدار حایل گر نباشد گو مباش
۱۲نیست صائب عالم امکان به جز موج سراب
در نظر این نقش باطل گر نباشد گو مباش
۱۳