با تن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش
پای در زنجیر داری، چشم از روزن بپوش
۱پوست چون کرباس بر تن میدرد زور جنون
ناصح بی درد می گوید که پیراهن بپوش
۲شبنم گستاخ رابنگر چه برد از بوستان
ازوفای لاله رویان دیده روشن بپوش
۳در غبار دل نهانم چون چراغ آسیا
گر غبارآلود باشد حرف من، بر من بپوش
۴باسبکروحان بهار زندگی را بگذران
چشم باگل واکن وبا شبنم گلشن بپوش
۵جوشن داودی اینجا شاهراه ناوک است
از دل محکم زره در زیر پیراهن بپوش
۶خلوت عشق است و صد غماز صائب درکمین
رخنه در را ببند و دیده روزن بپوش
۷