میکند جان درتن امید، لعل باده نوش
روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش
۱چین ابرو در شکست دل قیامت می کند
ساعد سیمین سبکدست است درتاراج هوش
۲از هوسناکان خطر دارند گل پیراهنان
وای برآن گل که می افتد به دست گلفروش
۳در سینه مستان نمی باشد نصیحت را اثر
سرمه نتوانست کردن چشم گویا راخموش
۴غنچه در دست نسیم صبح عاجز می شود
برنیاید با نگاه خیره،شرم پرده پوش
۵کم نشد از گریه شوری کز محبت داشتم
آب گوهر دیگ دریا را نیندازد زجوش
۶عقل پیش عشق نتواند نفس را راست کرد
تالب دریا بود سیلاب راصائب خروش
۷