تا به همواری برآید کار درتندی مکوش
بدخماری دارد ازپی این شراب خامجوش
۱طوطی از همواری آیینه می آید به حرف
ای که می خواهی سخن ازما، به همواری بکوش
۲شاهد خامی بود وجد وسماع صوفیان
تا رگ خامی بود در باده ننشیند ز جوش
۳دست بر سر چون سبو فردا برآرد سرزخاک
هرکه باری برنگیرد ناتوانی را ز دوش
۴پرده مردم دریدن پرده عیب خودست
عیب خود می پوشد از چشم خلایق عیب پوش
۵چرخ با ما بی سبب دندان نمایی می کند
هرشراری دیگ سنگین رانمی آردبه جوش
۶تشنه چشمان را ز نعمت سیرکردن مشکل است
دانه و آب آسیا رالب نبندد از خروش
۷لوح تعلیم دلیل راه گردد بی سخن
هرکه در راه طلب چون نقش پا باشد خموش
۸زود می گیرد به دندان ندامت پشت دست
هرکه حرف نیکخواهان رانمی گیرد به گوش
۹عقل کامل در سر ما شور سودا می شود
در کدوی ما شراب کهنه می آید به جوش
۱۰درکرم چندان که افزایند ارباب کرم
تن به خواری درمده صائب دراستغنا بکوش
۱۱