گر کنند از رشته جانها زه پیراهنش
از لطافت رنگ گرداند بیاض گردنش
۱دور باش شرم را نازم که با آن خیرگی
دست خالی می رود بیرون نسیم از گلشنش
۲آن که با تیغ تغافل می کشد صید حرم
کی به خون چون منی آلوده گردد دامنش؟
۳خانه ای کز روی آتشناک او روشن شود
تاقیامت می جهد آتش ز چشم روزنش
۴کاسه دریوزه سازد دیده یعقوب را
ماه کنعان در هوای نکهت پیراهنش
۵چشم شوخ آهوان در پرده نتواند پرید
چون کمند انداز گردد غمزه صیدافکنش
۶تاجر کنعان ندارد صائب این سامان حسن
گل یکی از خوشه چینان است گرد خرمنش
۷