در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش
حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش
۱هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ
همچو گل در هفته ای می ریزد از هم دفترش
۲چون سبو هرکس کند، بالین زدست خشک خویش
ازشراب لاله گون ریزند گل دربسترش
۳شمع من در هر که آتش می زند پروانه وار
رنگ عشق تازه ای می ریزد ازخاکسترش
۴روزن آهی شود هرموی براندام او
هرکه باشد عود خام آرزو در مجمرش
۵سوخت هرکس را که داغ آتشین رخساره ای
پرده دار اخگر خورشید شد خاکسترش
۶گر چنین از زنگ می آید برون آیینه ام
چشم می بازد به اندک فرصتی روشنگرش
۷می کند چون موی آتشدیده مشق پیچ و تاب
رشته زنار ازشرم میان لاغرش
۸بیضه اسلام گردید آن سنگین ز خط
همچنان صلب است دربیداد چشم کافرش
۹دولت دنیا نگردد جمع صائب با حضور
شمع می لرزد تمام شب به زرین افسرش
۱۰