گه درون خرقه گاهی درکفن میجویمش
او درون جان و من در پیرهن میجویمش
۱او درون خلوت اندیشه گرم صحبت است
من چراغِ دل به کف، در انجمن میجویمش
۲آن پریرو همچو حسن خود غریب افتاده است
من سفر ناکرده در خاکِ وطن میجویمش
۳نو گلی کز پردهٔ دل پا برون ننهاده است
با چراغِ شبنم از صحن چمن میجویمش
۴خاتم اقبال در دست سلیمانِ دل است
از پریشان خاطری من ز اهرمن میجویمش
۵لامکان تنگ است بر جولان آن مشکین غزال
شوخ چشمی بین که در نافِ خُتن میجویمش
۶گرچه میدانم به گِل خورشید را نتوان نهفت
همچنان در مشت خاکِ خویشتن میجویمش
۷چرخ با صد دیدهٔ بینا نشان او نیافت
من به چشم بسته دربیتالحزن میجویمش
۸می پرد در آرزوی دیدنش چشمِ سهیل
آن عقیقی را که من اندر یمن میجویمش
۹با سیه روزان سری دارد مهِ شبگرد او
می شوم باریک، در زلف سخن میجویمش
۱۰لاله رخساری که جنت تشنهٔ دیدار اوست
درحریم غنچهٔ گل پیرهن میجویمش
۱۱این جواب آن غزل صائب که وقتی گفتهاند
سخت نایاب است آن گوهر که من میجویمش
۱۲