می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش
چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش
۱صحبت اشراق راتیغ زبان درکار نیست
صبح چون گردید روشن شمع می گردد خموش
۲می شود دست نوازش باعث آرام دل
خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش
۳در سخن لب جلوه زخم نمایان می کند
می شود تیغ دودم هرگاه می گردد خموش
۴صبح آگاهی شود گفتم مراموی سفید
پرده دیگر فزون شد برگرانیهای گوش
۵بازی جنت مخور، کز بهر عبرت بس بود
آنچه آدم دید ازان گندم نمای جو فروش
۶شورش عشق است درفرهاد از مجنون زیاد
سیل در کهسار صائب بیشتر دارد خروش
۷