آن که دارم در نظر دامن به کف پیچیدنش
می برد گیرایی از خوانهای ناحق، دیدنش
۱چون تواند دیده گستاخ من بی پرده دید؟
آن که نتوان سیر دیدن در نظر پوشیدنش
۲از زمین بوسش دهنها می شود تنگ شکر
تا چه لذتها بود درکنج لب بوسیدنش
۳پیرهن را چون قبا از سینه چاکان می کند
از شراب لاله گون چون شاخ گل بالیدنش
۴هیچ کس یارب هدف تیر هوایی را مباد
نیست یک ساعت بجا دل از پریشان دیدنش
۵یوسفی کز انتظارش دیده من شد سفید
پله میزان یدبیضا شد از سنجیدنش
۶درسر هرکس کند سودای لیلی آشیان
هست چون مجنون به پای مرغ سرخاریدنش
۷هر دل مجروح کز مه طلعتی باشد کباب
هست در مهتاب گشتن در نمک خوابیدنش
۸هرکه بر سر می کشد رطل گران آفتاب
می رسد چون صبح صادق بر جهان خندیدنش
۹میشمارد گرچه خود را سرو از آزادگان
شاهد گویاست بر دلبستگی، لرزیدنش
۱۰هرکه را مستانه شوق کعبه در راه افکند
کار طی الارض می آید ز هر لغزیدنش
۱۱هرکه از خواب گران بیخودی بیدار شد
چشم واکردن بود، چشم از جهان پوشیدنش
۱۲گر به ظاهر یار صائب سرگران افتاده است
به زصد لطف نمایان است پنهان دیدنش
۱۳