گرنبیند همچو نرگس زیر پا می زیبدش
گر نخیزد پیش پای گل زجا می زیبدش
۱حسن محجوبی که با خود میکند بیگانگی
گر نپردازد به حال آشنا می زیبدش
۲گل که دریک هفته خواهد شاد سازد عالمی
گر بود در آشنایی بیوفا می زیبدش
۳گوهر شهوار را آرایشی در کار نیست
ترک زینت گر کند،نام خدا، می زیبدش
۴می توان رودید دراندام او چون طفل اشک
پرده های چشم اگر سازد قبا می زیبدش
۵از لطافت پنجه سیمین او نازکدل است
ورنه خون عاشقان بیش از حنا می زیبدش
۶غیر گستاخ است،می گردد دلیر از التفات
زنجیر بیجا به از لطف بجا می زیبدش
۷هرکه باشد می کند ازدیده بیگانه شرم
هرکه از خود منفعل گردد حیا می زیبدش
۸این جواب آن غزل صائب که می گوید اسیر
هرچه می پوشد چوگل نام خدا می زیبدش
۹