هرکه وقت صبح درساغر شرابی نیستش
ازسیه روزی به طلع آفتابی نیستش
۱دل به دست آور که می در ساغرش خون می شود
باده پیمایی که برآتش کبابی نیستش
۲گوشه ابروی او پیوسته باشد درنظر
چون مه نو جلوه پا در رکابی نیستش
۳باد پیمایی که دریا رانمی آرد به چشم
پیش روشن گوهران عمر حبابی نیستش
۴هرکه چون قمری سرافرازی طمع دارد ز سرو
به ز طوق بندگی مالک رقابی نیستش
۵بیشتر در راه میمانند خواب آلودگان
خواب در منزل کند آن کس که خوابی نیستش
۶بر نینگیزد ز خواب غفلتش طوفان نوح
هرکه از اشک پشیمانی گلاب نیستش
۷ازخمار باده دایم زردرویی می کشد
هرکه درساغر زخون دل شرابی نیستش
۸می دهد خار ملامت کوچه،هر جا بگذرد
هرکه از اسباب دنیا رشته تابی نیستش
۹سرو ازان در چار موسم تازه روی و خرم است
کز تهیدستی به دل بیم حسابی نیستش
۱۰هرکه پهلو بردم شمشیر نتواند نهاد
در رگ جان همچو جوهر پیچ وتابی نیستش
۱۱می کند بی آبرویی زندگی راناگوار
خون خود رامی خورد تیغی که آبی نیستش
۱۲از ادب دورست صائب معذرت روزسؤال
وقت آن کس خوش که جز خجلت جوابی نیستش
۱۳