یوسف من بیش ازین در چاه ظلمانی مباش
تخت کنعان خالی افتاده است زندانی مباش
۱در هوایت شاخ گل آغوش خالی کرده است
بیش ازین در تنگنای دام زندانی مباش
۲خنده رو بودن به از گنج گهر بخشیدن است
تا توانی برق بودن ابرنیسانی مباش
۳پادشاهی بی حضور قلب بار خاطرست
دل چو نیست گو تخت سلیمانی مباش
۴دل نمی لرزد به صید رام این صیاد را
در قفس زنهار بی بال و پر افشانی مباش
۵در رکاب برق دارد پای، حسن نوبهار
تا گلی در باغ داری غنچه پیشانی مباش
۶سعی کن تاعشق سنگین دل به فریادت رسد
امت پیغمبر عقل از گرانجانی مباش
۷آتش بیتابی من بس بلند افتاده است
ای نصیحتگر به فکر دامن افشانی مباش
۸من که گوی همت از خورشید تابان برده ام
در رکاب همتم گو اسب چوگانی مباش
۹چند صائب بردل گم گشته خون خواهی گریست؟
در بساط سینه گو یک لعل پیکانی مباش
۱۰