عقل اگر از سرپرد زاغ جگر خواری مباش
مغز اگر بیجا شود آشفته دستاری مباش
۱حلقه تن گر ز سیلاب فناصحرا شود
در سواد اعظم دل چار دیواری مباش
۲رشته جان گر شود کوته ز مقراض اجل
برمیان جسم کافر کیش زناری مباش
۳باد هستی از سر بی مغز اگر بیرون رود
یک حباب پوچ در دریای زخاری مباش
۴ازشنیدن گر شود معزول گوش ظاهری
در بساط قلزم و عمان صدف واری مباش
۵لب اگر خامش شود، یک رخنه غم بسته گیر
چشم اگر پوشیده گردد، داغ خونباری مباش
۶پای سیر از خواب سنگین اجل گر بشکند
خاکدان دهر را بیهوده رفتاری مباش
۷چند صائب بردل گم گشته خواهی خون گریست؟
در جگر پیکان زهر آلود خونخواری مباش
۸