گر نباشم من غبار آستانی گو مباش
دربهشت جاودان برگ خزانی گو مباش
۱گرنباشد طوطی من در شکرزار جهان
سبزه بیگانهای در بوستانی گو مباش
۲موج دریای کرم شیرازه گوهر بس است
چون گهر بر گردن ما ریسمانی گو مباش
۳بامکان ربطی نباشد لامکان پرواز را
جان قدسی را زمین و آسمانی گو مباش
۴بازگشت ما چو بادریای آب زندگی است
دربساط هستی مانیم جانی گو مباش
۵تار و پود جسم اگر از هم بریزد گو بریز
ماه روشن چون به جاباشد کتانی گو مباش
۶گوهر از گرد یتیمی در کنار مادرست
جان روشن گوهران راخاکدانی گو مباش
۷جان چو پا بر جاست پروا از فنای جسم نیست
در شبستان سبکروحان گرانی گو مباش
۸بلبل از هرغنچه دارد خانه دربسته ای
از خس و خاشاک ما را آشیانی گو مباش
۹نیست مجنون مرا از دامن صحرا ملال
بر سر هر کوچه از من داستانی گو مباش
۱۰حسن و عشق آیینه اسرار پنهان همند
در میان بلبل و گل ترجمانی گو مباش
۱۱روزی ما از سعادتمندی ذاتی بس است
چون هما ما را ز عالم استخوانی گو مباش
۱۲طوطیان را سینه روشن کم ازآیینه نیست
کلک شکر بار مارا همزبانی گو مباش
۱۳گر به چاه افتد کسی، بهتر که ازقیمت فتد
یوسف مارا به طالع کاروانی گو مباش
۱۴رفتن دل می کند انشای مطلبهای من
کلک کوتاه مرا طبع روانی گو مباش
۱۵جبهه آشفته حالان نامه واکرده ای است
داستان شکوه مارازبانی گو مباش
۱۶بی نشانی درجهان بی نشانی رهبرست
در بیابان طلب سنگ نشانی گو مباش
۱۷چند صائب برفنای جسم خواهی خون گریست
شاهباز لامکان را آشیانی گو مباش
۱۸