چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش
هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش
۱ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟
پشت این آیینه روشن گهر زر گومباش
۲در گلستان بی پر و بالی است تشریف وصال
بلبلان را قوت پرواز در پرگو مباش
۳با دل روشن چراغ روز باشد آفتاب
دربساط آسمان خورشید انورگو مباش
۴ساده لوحی خار پیراهن شمارد نقش را
خانه آیینه روشن مصور گو مباش
۵همت عالی است مستغنی ازین دنیای پوچ
بیضه عنقا هما رادر ته پرگو مباش
۶از گل ابری چه شوکت می فزاید بحر را
دل چو شد از عشق پرخون دیده تر گو مباش
۷غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شراب
باده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش
۸چون خودآرایان دنیا خرج چشم بد شوند
جامه و دستار مارا برسر و برگو مباش
۹من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل
در زمین چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش
۱۰