خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش
از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش
۱جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را
چون شود سرچشمه ازگل پاک، می آید به جوش
۲در دل افسرده مانیست سامان نشاط
در چنین فصلی که خون خاک می آید به جوش
۳باده پرزور درساغر کند دیوانگی
خون ما درحلقه فتراک می آیدبه جوش
۴میکند تأثیر عاجز نالی ما در دلش
دیگ سنگین ازخس و خاشاک می آید به جوش
۵در جدایی می شود مژگان ما گوهرفشان
در بریدن آب چشم تاک می آیدبه جوش
۶در خم سربسته می وا می کند بال نشاط
در تن خاکی، روان پاک می آید به جوش
۷فکر رنگین صائب از دریافتن گردد رسا
این شراب از شعله ادراک می آید به جوش
۸