حسن اگر جلوه دهد بر سر بازار ترا
مصر زندان شود از جوش خریدار ترا
۱بوی گل می برد از کار تماشایی را
حاجتی نیست به خار سر دیوار ترا
۲چشمه در فصل بهاران ننشیند از جوش
بوسه می ریزد ازان لعل گهربار ترا
۳سرو بالای تو از عشق علم شد در کفر
قمری از طوق، کمر بست به زنار ترا
۴این چه ظلم است که من خون خورم و تیغ کند
به زبان پاک، خط از صفحه رخسار ترا
۵در دل گلشن فردوس خزان را ره نیست
چون به خاطر گذرد صائب افگار ترا؟
۶