ای که از عالم معنی خبری نیست ترا
بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا
۱اگر از خویش برون آمده ای چون مردان
باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا
۲سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت
جگر خویش مخور گر ثمری نیست ترا
۳می کند همرهی خضر، بیابان مرگت
اگر از درد طلب راهبری نیست ترا
۴بر شکست قفس جسم ازان می لرزی
که سزاوار چمن بال و پری نیست ترا
۵بگسل از خویش و به هر خار که خواهی پیوند
که درین ره ز تو ناسازتری نیست ترا
۶زان به چشم تو بود روی زمین خارستان
که چو نرگس به ته پا نظری نیست ترا
۷سنگ را می شکند سنگ، ازان مغروری
که درین هفت صدف، هم گهری نیست ترا
۸نیست در بی هنری آفت نخوت صائب
شکوه از بخت مکن گر هنری نیست ترا
۹