خون ما گر سبب چهره آل است ترا
در قدح ریز که چون شیر حلال است ترا
۱بر مدار از سر ما سایه که چون مهر بلند
سایه چون کم شود، آغاز زوال است ترا
۲خاک در دیده آیینه خودبینی زن
تا بدانی که چه مقدار جمال است ترا
۳جوهر از صافی آیینه حجاب تو شده است
ای که از حسن، نظر بر خط و خال است ترا
۴بی زبانی نکند آب گهر را خس پوش
می شود ظاهر اگر زان که کمال است ترا
۵خم چوگان ترا گوی سعادت نقدست
سر اندیشه اگر در ته بال است ترا
۶نیست جز خشم و تو از جهل برون می فکنی
لقمه تلخ نمایی که حلال است ترا
۷چون لب کاسه دریوزه ز کوته نظری
حاصل از نطق همین حرف سؤال است ترا
۸از تواضع قد خم گشته خود راست کنی
گر تمنای تمامی چو هلال است ترا
۹در گذر صائب از اسباب، کز این عبرتگاه
هر چه با خود نتوان برد، وبال است ترا
۱۰