چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟
که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش
۱آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش
آه اگر در دل عاشق نگرد صورت خویش
۲بر غزالان چه کنم دامن صحرا را تنگ ؟
من که در خانه بیابانیم از وحشت خویش
۳فرصت از خنده برق است سبک جولانتر
مده از دست چو کوته نظران فرصت خویش
۴حرف سایل اگر ازآب گهر سبز کنم
غوطه در بحر زنم از عرق خجلت خویش
۵چشم سیری ز طعام است ترا، زین غافل
که به اطعام توان سیر شد از نعمت خویش
۶نشود شسته رخ سایلش از گرد سؤال
هرکریمی که نگردد خجل از همت خویش
۷یوسف آنجا که به سیم و زر قلب است گران
چه بر آرم ز صدف گوهر بی قیمت خویش؟
۸گذرد جنت اگر از در ویرانه من
نیست ممکن که برون پانهم ازخلوت خویش
۹گرچه باشد دهن تیغ لب جام، مرا
همچنان خون خورم از جرأت بی غیرت خویش
۱۰من که پشتم خم ازین بار گران گردیده است
چون گرانبار کنم پشت کس ازمنت خویش ؟
۱۱حاصل من چو مه نو ز کمانخانه چرخ
تیرباران اشارت بود از شهرت خویش
۱۲زان سیاه است رخ ماه که چون لاغر شد
می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش
۱۳چشم من نیست به آسودگی خود صائب
هست در راحت احباب مرا راحت خویش
۱۴