رفته پایم به گل از پرتو چشم تر خویش
نخل شمعم که بود ریشه من در سر خویش
۱بر نیایم ز قفس گر قفسم را شکنند
خجلم بس که ز کوتاهی بال و پر خویش
۲چون گهرگرد یتیمی است لباسی که مراست
گرد می خیزد اگر دست زنم بر سر خویش
۳ازگهر سنجی این جوهریان نزدیک است
که ز ساحل به صدف بازبرم گوهر خویش
۴عالم از خامه شیرین سخنم پر شورست
نیستم نی که ببندم به گره شکر خویش
۵تا خلافش به دل جمع توانم کردن
راه گفتار نبندم به نصیحتگر خویش !
۶به شکر خنده شادی گذرد ایامش
هرکه چون صبح به آفاق نبندد در خویش
۷چه فتاده است در اندیشه سامان باشم؟
من که چون شاخ گل از خویش ندانم سر خویش
۸صائب از شرم همان حلقه بیرون درم
سرو چون فاخته گر جا دهدم در بر خویش
۹