ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش
ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش
۱بس که چون آینه ترسیده ام از دیده شور
زره زیر قبا ساخته ام جوهر خویش
۲هر که نا خوانده به هر بزم چو پروانه رود
بایدش قطع نظر کرد ز بال و پرخویش
۳از چه چون شمع زباد سخر اندیشه کنم ؟
دیده ام من که مکرر به ته پا سرخویش
۴گریه تلخ بود حاصلش ازبرگ نشاط
در بهار آن که چو گل صرف نسازد زرخویش
۵نرود پیچ و خم ازرشته جانم بیرون
تا ز تیغ تو چو جوهر نکنم بستر خویش
۶چه کند شورش دریای حوادث با من ؟
من که از موج خطر ساخته ام لنگر خویش
۷نیست ممکن چو سبو کاسه در یوزه کنم
دست خشکی که مرا هست به زیر سرخویش
۸چون خرامش به چمن تخم قیامت کارد
سرو از بیم به صد دست بگیرد سرخویش
۹پیش آن غنچه دهن حرف مرا سبز نکرد
ترم از گریه بی حاصل چشم تر خویش
۱۰گل نیلوفری از یاسمنش جوش زند
اگر از نگهت گل جامه کند در بر خویش
۱۱نیست در روی زمین جای سخن گفتن حق
مگر از دار چو منصور کنم منبر خویش
۱۲عجبی نیست اگر گوهر سنجیده من
بحر را مانع طوفان شود از لنگر خویش
۱۳گرچه چون تیر بود سیر من از زور کمان
می کشم منت پرواز زبال و پر خویش
۱۴نکند باد خزان رحم به مجموعه گل
من به امید چه شیرازه کنم دفتر خویش ؟
۱۵