خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش
نشود هیچ کریمی خجل ازسایل خویش!
۱دلی آباد نگردید ز معماری من
حاصلم لغزش پابود زآب و گل خویش
۲ره نبردم به دلارام خود از بی بصری
گرچه گشتم همه عمر به گرد دل خویش
۳آه و صد آه که چون قافله ریگ روان
میروم راه و ندارم خبر ازمنزل خویش
۴نشد از آب شدن در صدف سینه گهر
چه کنم گر نکنم خون دل ناقابل خویش ؟
۵عالم از دست حنا بسته نگارستانی است
من درمانده به پیش که برم مشکل خویش ؟
۶چه زنم قطره درین بحر به امید کنار؟
چون گهر گرد یتیمی است مرا ساحل خویش
۷آب چون ابر کند همت سرشار، مرا
از گهر مهر زنم گر به لب سایل خویش
۸به تماشای تو هرکس ز خود آید بیرون
تا قیامت نکند یاد ز سر منزل خویش
۹زود باشد که به صد شمع و چراغم جوید
دور کرد آن که مرا بیگنه ازمحفل خویش
۱۰نیست از رحم به عاشق سخن سخت زدن
چه به هم می شکنی بال و پر بسمل خویش؟
۱۱نیست صائب به جز ازچشم تهی، چون غربال
حاصل سعی من از خرمن بی حاصل خویش
۱۲