نشد ز سیلی خط چشم مست، هشیارش
دگر که می کند از خواب ناز بیدارش
۱چگونه عاشق ازان روی چشم بردارد؟
که آب، رو به قفا می رود ز گلزارش
۲ز جان و دل شود از جمله پرستاران
فتاد دیده هر کس به چشم بیمارش
۳میان نازک او همچون به خود پیچد
اگر ز رشته جانها کنند زنارش
۴فتاده است سخنهاش آنقدر دلچسب
که می رسد به دل از گوش پیش، گفتارش
۵به چشم پاک نیاید مرا پریرویی
که شسته از عرق شرم نیست رخسارش
۶به سیم قلب خریده است ماه کنعان را
دهد به قیمت اگر نقد جان خریدارش
۷ز رفتنش نروم چون ز جای خود صائب
که سیل خار و خس طاقت است رفتارش
۸