خوشا سری که سرگشتگی رهانندش
به کرسی از سرزانوی خود نشانندش
۱مده به سوختگی دامن امید از دست
که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش
۲سپند تا نزند مهرخامشی برلب
به روی مسند آتش نمی نشانندش
۳ز شوق بیخبری دست می دهد عارف
اگر ز خود به زر قلب می ستانندش
۴به خاک ،حسرت پرواز می برد مرغی
که کودکان به بغل بال و پر رسانندش
۵سری که گرم زسودای عشق می گردد
چو آفتاب به هر کوچه می دوانندش
۶به یک دو جلوه زمین گیر گشت کاغذ باد
به هیچ جا نرسد هرکه برآید می پرانندش
۷گل شکفته بود از نسیم فارغبال
ز پوست هر که برآید نمی درانندش
۸ز انقلاب جهان بی بران نمی لرزند
که هرچه میوه ندارد نمی فشانندش
۹ز مرگ غوطه به دریای شهد زد زنبور
که هرکه هرچه چشانده است می چشانندش
۱۰چو گل به خنده دهن باز می کند صائب
هزارخار اگر درجگر خلانندش
۱۱