درخون نشستم از نفس مشکبار خویش
چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش
۱انجم به آفتاب شب تیره را رساند
دارم امیدها به دل داغدار خویش
۲تا یک دل گرفته بود دربساط خاک
چون تاک عقده ای نگشایم ز کار خویش
۳انصاف نیست گرد یتیمی شود غریب
ورنه شکستمی گهر آبدار خویش
۴از وقت تنگ،چون گل رعنا درین چمن
یک کاسه کرده ایم خزان و بهار خویش
۵سنگ تمام درکف اطفال هم نماند
آخر جنون ناقص ما کرد کارخویش
۶دارد مرا ز دولت بیدار بی نیاز
شمعی که دارم ازدل شب زنده دار خویش
۷صائب چه فارغ است زبی برگی خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار خویش
۸