حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش
از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش
۱گر بگذرد چو خوشه پروین سرم ز چرخ
افتم چو سایه درقدم شاخسار خویش
۲بر شمع مضطرب شده دست حمایتم
عاجز کشی چو باد نسازم شعار خویش
۳چون آفتاب، گوهرم ازکان عزت است
برخاک اگر فتم، نفتم ز اعتبار خویش
۴ا زمن کلاه گوشه شاخی نگشته خم
چون سروبسته ام به دل تنگ بارخویش
۵چون شمع آتشم به رگ جان اگر زنند
برهم نمی زنم مژه اشکبار خویش
۶شیرین به خون کنند دهن تیشه مرا
چون کوهکن ندارم طالع زکار خویش
۷از دیده حسود ، همان نیش می خورم
چون داغ لاله گر کنم آتش حصار خویش
۸عشق غیور تن به گرستن نمی دهد
این شعله تشنه است به خون شرار خویش
۹صد وعده امید به دل داده ام دروغ
چون من مباد هیچ کسی شرمسار خویش
۱۰رحمی به پشت دست نگارین خویش کن
زنهار برمدار نظر ازشکار خویش
۱۱خط تیغ درقلمرو رخسار او گذاشت
آخر سیه زبانی ما کرد کارخویش
۱۲دزدان بوسه خال ز رخسار می برند
غافل مشو ز لعل لب آبدار خویش
۱۳آغوشم ازکشاکش حسرت چو گل درید
شاخ گلی ندید شبی درکنار خویش
۱۴تاکی کسی به سبحه ریگ روان کند
در دشت غم، شمار غم بی شمار خویش
۱۵جوش سرشک برسر مژگان ندیده ای
ای شعله پر مناز به رقص شرار خویش
۱۶شیطان راه ما نشود گندم بهشت
مارابس است نان جوین دیار خویش
۱۷فرصت به شور چشمی اختر نمی دهیم
خود می شویم چشم بد روزگار خویش
۱۸پوشیده چشم می گذرد از در بهشت
صائب فتاده است به فکر دیار خویش
۱۹