پیش ازخزان به خاک فشاندم بهار خویش
مردان به دیگری نگذارند کار خویش
۱چون شیشه شکسته و تاک بریده ام
عاجز به دست گریه بی اختیار خویش
۲از خاک برگرفته دست قناعتم
عیش چراغ طور کنم با شرار خویش
۳سیل از در خرابه ما راست میرود
تا کرده ایم خانه بدوشی شعار خویش
۴تیغ تمام جوهر این کارخانه ام
درزیر سنگ مانده ام از اعتبار خویش
۵پیمانه شعور فریبی نیافتم
چون گل به خون خویش شکستم خمار خویش
۶در قطع راه عشق ندیدم سبکروی
کردم گره به دامن صرصرغبار خویش
۷بال هما و شهپر طاووس نیستم
تاکی درین بساط نیایم به کارخویش ؟
۸دایم میانه دو بلا سیرمی کند
هرکس شناخته است یمین و یسار خویش
۹زان پیشتر که سنگ کمی برسرش نهند
برسنگ می زنم گهر شاهوارخویش
۱۰از نور فیض نیست تهی هیچ روزنی
بیناست چشم سوزن ناقص به کار خویش
۱۱صائب دماغ پرتو منت نداشتم
افروختم به آه چراغ مزار خویش
۱۲