عشق سازد ز هوس پاک دل آدم را
دزد چون شحنه شود امن کند عالم را
۱آب جان را چو گهر در گره تن مگذار
چون گل و لاله به خورشید رسان شبنم را
۲در وصالیم و همان خون جگر می نوشیم
تلخی از دل نبرد قرب حرم زمزم را
۳عالم از جای به تعظیم کلامش خیزد
هر که چون صبح برآرد به تأمل دم را
۴رم آهوی حرم پای گرانخواب شود
چون به دوش افکنی آن زلف خم اندر خم را
۵قفس شیر نگشته است نیستان هرگز
عشق آن نیست که بر هم نزند عالم را
۶شور و غوغا نبود در سفر اهل نظر
نیست آواز درا قافله شبنم را
۷زینت مردم آزاده بود بی برگی
محضر جود بود دست تهی حاتم را
۸چه خبر از دل آواره ما خواهد داشت؟
مست نازی که ندارد خبر عالم را
۹صائب از شعله آه تو، که روشن بادا!
می توان خواند شب تار خط درهم را
۱۰