سخن آن است که از جای درآرد دل را
حدی آن است که دیوانه کند محمل را
۱باده آن است که خشت از سر خم بردارد
عالم آن است که بیدار کند جاهل را
۲سخن پوچ همان به که نیاید بر لب
چه کمال از کف بی مغز بود ساحل را؟
۳خانه زادست نشاط دل خونین جگران
مطرب از بال و پر خویش بود بسمل را
۴گر شوی مرغ، همان بال ترا دام ره است
تا سبکبار نسازی ز علایق دل را
۵محو دلجویی پروانه بود روی دلش
شمع دارد به زبان گرچه همه محفل را
۶بی سخن، قابل تحسین نبود احسانش
هر که محتاج به گفتار کند سایل را
۷باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
با خبر باش که بر هم نزنی یک دل را
۸عشق داغی است که مرهم نکند پنهانش
چند بر چهره خورشید بمالی گل را؟
۹نیست با اهل خرد سنگ ملامت را کار
نقطه بر سر نگذارند خط باطل را
۱۰صائب از خود بفشان گرد علایق زنهار
کاین غباری است که پوشیده کند منزل را
۱۱