شانه گر باز کند زلف گرهگیرش را
نی به ناخن شکند پنجه تدبیرش را
۱هر که دیوانه آن زلف چو زنجیر شود
چرخ در گوش کشد حلقه زنجیرش را
۲گل خورشید ز هر ذره به دامن چیند
هر که آرد به نظر حسن جهانگیرش را
۳در دو عالم شود انگشت نما چون مه نو
لب زخمی که ببوسد لب شمشیرش را
۴چون هدف، گردن امید برافراخته ام
تا چو مژگان به نظر جای دهم تیرش را
۵از شکر خنده آن طفل دل عالم سوخت
دایه آمیخت همانا به شکر شیرش را
۶چه دهی پشت به دیوار درین خانه که هست
هر نفس صورتی آیینه تصویرش را
۷سنگ کم می شمرد لعل و گهر را صائب
به چه از راه برم چشم و دل سیرش را؟
۸