از نظر کرد نهان خط رخ آن مهوش را
پردگی ساخت شب دل سیه این آتش را
۱چون برآید نفس از سوختگان در بزمی
که نمک سرمه آواز شود آتش را؟
۲زاهد خشک برآورد مرا از مشرب
چون سفالی که کند جذب، می بی غش را
۳آه در سینه من محنت پیری نگذاشت
که کمان دل تهی از تیر کند ترکش را
۴خصم سرکش شود از راه تحمل مغلوب
خاک خاموش به از آب کند آتش را
۵پرده تیرگی دل نشود رخت سفید
چه دهی عرض به صراف، زر روکش را؟
۶در شبستان لحد تلخ نگردد خوابش
هر که در زندگی از خاک کند مفرش را
۷نبرد زخم زبان سرکشی از طینت عشق
چون خس و خار شود بند زبان آتش را؟
۸بر سر رحم نیامد به زر و زاری و زور
به چه تدبیر کنم رام، من آن سرکش را؟
۹هر کجا اهل دلی نیست مزن دم صائب
نتوان خواند به هر کس سخن دلکش را
۱۰