تا به حدی است لطافت رخ پرتابش را
که عرق داغ کند لاله سیرابش را
۱تا به دامان قیامت نشود چشمش خشک
یک نظر هر که ببیند گل سیرابش را
۲وحشت از صحبت مجنون نکند چشم غزال
می توان یافت گرفته است رگ خوابش را
۳گر فتد راه به دریای دلم طوفان را
حلقه گوش کند حلقه گردابش را
۴کعبه و بتکده بی جلوه مستانه یار
آسیایی است که انداخته اند آبش را
۵جوهر آن مژه صائب زره زیر قباست
این چنین ساده مبین تیغ سیه تابش را
۶