مشو به دیدن خشک از سمنبران قانع
مشو ز خوان سلیمان به استخوان قانع
۱چو غنچه دوخته ام کیسه ها به خرده گل
به برگ سبز شوم چون زباغبان قانع ؟
۲حلال باد به یعقوب بوی پیراهن
که من ز دور به گردم زکاروان قانع
۳خطا چگونه شودتیر من،که گردیم
ز صید خویش به خمیازه چون کمان قانع
۴مرا ز خویش درین آسیا چوباری نیست
شدم به گردش خشکی زآسمان قانع
۵خوش است لقمه که چشمی نباشد از پی آن
به خوردن دل خود گشته ام ازان قانع
۶ز بوسه صلح به پیغام خشک نتوان کرد
به نیم جان نشوم زان جهان جان قانع
۷همان ز رهگذر رزق می کشم سختی
اگر چه من چو همایم به استخوان قانع
۸به یک دو کف نتوان سیر شد زآب حیات
به یک دو زخم زتیغش شوم چسان قانع؟
۹ز زخم خار شود امن بلبلی صائب
که شد به رخنه دیوار گلستان قانع
۱۰