دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟
کز رشته می شود گهر شاهوار جمع
۱گردید مخزن گهر ولعل سینه اش
تاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع
۲در یک نفس به باد فنا می دهد خزان
چندان که برگ عیش کند نوبهار جمع
۳شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشد
کار غیور عشق تو با هیچ کار جمع
۴هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش است
زنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع
۵خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمن
دل از خزان نمود به فصل بهار جمع
۶در برگریز سبز بود،هر که می کند
دامان خودچو سرو درین خارزار جمع
۷باگریه همرکاب بود خنده اش چو برق
دل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟
۸ته جرعه ای است ازجگر داغدار من
داغی که هست درجگر لاله زار جمع
۹یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاست
چون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟
۱۰چون تاک هررگم به رهی سیر می کند
خاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟
۱۱صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفت
چندان که کرد آه دل بیقرار جمع
۱۲